امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

چهل ماهگي

سلام عزيزدلمم، اميدوارم خوب باشي  سه ماه بود فرصت نشده بود برات بنويسم، اتفاق خيلي بدي كه برامون افتاد فوت ناگهاني داييم بود كه هممون به خصوص مامان جون رو شوكه و غمگين كرد ... آرزو ميكنم دايي عزيزم غرق رحمت الهي باشه و ديگه چنين اتفاقاتي برامون نيفته و همواره سلامتي و خوشي باشه. پسرم اولين ارتقاء زندگيت رو با رفتن به كلاس بعدي توي مهد تجربه كردي. وقتي متوجه شدي تو اين كلاس ديگه لازم نيس بعد از صبحانه بخوابي خيلي خوشحال شدي  آخه قبلا هم نميخوابيدي فقط تو رختخواب دراز ميكشيدي و كلي حوصله ت سر ميرفت. حتي يه روز كه اتفاقي خاله حيدري (مربي قبلي ت) رو ديديم بهت گفت اميرصدرا ديگه از خوابيدن راحت شدي  اسم مربي جدي...
12 شهريور 1396

شيرين زبون 37 ماهه من

سلااام ماماني  آخه تو چقدر شيرين زبوني؟؟ اين حرفا رو از كجا اختراع ميكني و ما رو غرق خوشي و خنده ميكني؟؟ كلمات غلط غولوط و قلمبه سلمبه اي كه ميگي به كنار ... من فقط عاشق اون ژست جدي اي هستم كه وقتي ازت يه سوال ميپرسم عين آدم بزرگا چشماتو ريز ميكني ميگي: اوممم نهههه!! فك نكنم!!    يه چيزي ميخواي بهمون بدي ميگي بفرمايييد خدتم شما (خدمت شما)   بهت ميگيم ميشه فلان كارو بكني؟ خيلي جدي ميگي بلههه ميشه!! وقتي ازت تشكر ميكنيم ميگي خواهش ميكنممم، اگه تعريفي چيزي ازت بكنيم ميگي بلههه شما هم همينطور!! آخه مگه سخنور ميخواي بشي انقد قشنگ صحبت ميكني شما؟  بسيار خرسندم كه كلا لفظ "تو" از زبونت افتاده و ه...
21 خرداد 1396

جشن تولد عزيزدلم

سلااام پسر نازم امسال اولين ساليه كه مهد كودك ميري، هم خودت و هم خودم خيلي دوست داشتيم كه يه جشن كوچيك تو مهد برات بگيرم كه با دوستات شادي كني و بهت خوش بگذره. مامان جون هم زحمت كشيد اومد تو جشن تولدت تو مهد شركت كرد تا خوشحاليت دوچندان بشه. الهي كه هميشه شاد باشي عزيزمممم (روز چهارشنبه به تاريخ بيستم ارديبهشت 96)   جشن تولد اصليت رو هم دو روز بعد تو خونه گرفتيم كه مامان جون باباجون، خاله من و شوهرخاله و پسرخاله هام زحمت كشيدن اومدن تا تو رو خوشحال كنن. اينم عكساي تولد رنگين كماني كه با كلييييي عشق برات گرفتم چون فقط و فقط خوشحالي تو برام مهمه عزيز دلم   ...
22 ارديبهشت 1396

تولد سه سالگي اميرصدرا جون

سلاااام ماماني الهي فدات بشم كه تو انقدر زود بزرگ شدي سه ساله من، درسته كه همه روزهاي اين سه سال به مراقبت از تو و نگراني براي تو گذشت اما يه دنياااا لذت برام داشت، تك تك ثانيه هاي اين سه سال رو با دنيا عوض نميكنم ... با تو گريه كردم، با تو خنديدم، با تو كلمه به كلمه صحبت كردن رو ياد گرفتم ... از جمله هاي دو كلمه ايت گرفته تااا حرفهاي قلمبه سلمبه اي كه اين روزا زياد ميگي ... قدم به قدم راه رفتنت منو به آسمونا برد، خنده هاي از ته دلت منو غرق خوشي كرد و مريضي ها و ناراحتي هات همه غم هاي دنيا رو تو دلم نشوند. امروز بيستم ارديهشت 96، قشنگ ترين تاريخي كه تقويمم به خودش ديده، آرزو ميكنم تا هميشههههه سلامت و شاد باشي، آرزو ميكنم قدم به قدم پله ه...
20 ارديبهشت 1396

عكاسي سه سالگي نفسم

سلاااام عزيزدلم از وقتي به دنيا اومدي هر دوماه ميرفتيم آتليه تا تغييرات اون دوماه رو در قالب كلي عكس خوشگل به يادگار ثبت كنيم. از اونجايي كه هر چي بزرگتر ميشي تغييرات كندتر هستش كم كم دو ماه تبديل به چهار ماه و شش ماه شده ... اما با خودم قرار گذاشتم تا هميشه روز تولدت حتما ببرمت براي عكاسي انشاالله  اين عكساي خوشگل هم مربوط به ارديبهشت 96 و به مناسبت سه سالگيت هستن كه يه عموي مهربون توي باغ ايراني ازت انداخته، همين جا هم ازشون تشكر ميكنم بابت اينهمه وقت و حوصله اي كه برات گذاشتن تعداد عكسا خيلي زياده من فقط چندتاشو اينجا ميذارم برات زندگي مامان ...
15 ارديبهشت 1396

35 ماهگي و سومين نوروز

سلااام عشق مامان  عيدت مبارك نفسي، انشالله تو سال 96 بهترينا مال تو باشه  جونم برات بگه كه امسال عيد با مامان جون و باباجون رفتيم شيراز كه شما براي اولين بار بود اونجا رو ميديدي، درسته كه از شيطوني و كنجكاوي هيچي كم نذاشتي اما خب خيلي بهمون خوش گذشت. هر جا ميرفتيم يه دونه اسباب بازي انتخاب ميكردي كه باباجون برات ميخريد، عااااشق پليس هستي و هرجا ببينيم بايد بري جلو و احترام بذاري ... خلاصه كه تو شيراز هم هروقت ميرفتيم بيرون دنبال پليس ميگشتي بعدم ميگفتي بريم جلو تا بهش احترام نظامي بذارم و خسته نباشيد بگم. حافظيه، سعديه، شاهچراغ، بازار وكيل، ارگ كريمخان، دروازه قرآن و ... رو ديديم و بسيار هم لذت برديم  هفته دوم عيد...
20 فروردين 1396

33 و 34 ماهگي عزيزدلم

سلاااام زندگيم الهي قربونت بشم داري به سه سالگيت نزديك ميشي مهربونم از بازي هات تو اين دوره بگم كه بيشتر از همه لگوبازي و جينگا بازي هستن، يه روز با جينگا خونه درست كردي گفتي اينم حمومشه اينم سشوارشه، قربونت برم مهمترين مساله تو يه خونه رو حموم و سشوارش ميدوني   يه بار ديگه خيلي عالي  باهاشون پاركينگ درست كردي رفتي همه ماشيناتو آوردي پارك كردي  مدتي بود خيلي عاشق تبلت شده بودي كه روزي يك ساعت ميذاشتم باهاش بازي كني! و ناگفته نمونه كه بازي هاشو از من و بابا بهتر ميري!! ولي كم كم سعي كردم از سرت بندازم و خداروشكررر موفق شدم و مدتيه كه اصلا سراغشو نميگيري، خيلي خوشحالم كه لگو بازي و بپر بپر و بدو بدو، خاله بازي، ج...
8 اسفند 1395